صبحونه و چای و نان

خرید بک لینک

نقطه پرگار سرشتت

از ازل پر سرعشق محکم شد

پس عجب نیست که داعم

حول آن می گردی...

 

بالشت کوچکم را در بغل داشتم

سمت پنجره رفتم

پرده را کنار زدم 

عجب بارانی آمده بود.

هولی هولی رفتم 

صبحانه خوردم

لباس پوشیدم و با صورت شسته و نشسته

از خانه خارج شدم.

خوب شد بارونی پوشیده بودم

هوا سرد بود.

در خیابان های شلوغ قدم می زدم

از جلوی مغازه کتابفروشی رد شدم.

 

وارد آن شدم.

هوای گرمی داشت.

به قفسه کتابها خیره شدم

دنبال کتاب دلخواهم بودم

پیدایش کردم.

کتاب دختری که رهایش کردی

نگاهی بهش انداختم

جالب بود

بهایش را دادم و از مغازه خارج شدم.

در خیابان های بارانی قدم می زدم.

گرسنه ام شد.

وارد کافه سپنج شدم خیلی جای دنجی بود.

قهوه ام را آوردند

نوشیدم.

تلخ بود.

اما خوشمزه و داغ.

دوربینم را برداشتم و کمی از داخل کافه عکس گرفتم.

بعد از تمام شدن کارم به گلفروشی رفتم و یک دسته گل میخک قرمز 

برای خودم خریدم.

برگشتم خانه 

فیلم دیدم

و یک شام حسابی برای خودم تدارک دیدم

و مشغول خوانش کتابم شدم


هلیا حامدی

یادداشت های یک دختر...

ما را در سایت یادداشت های یک دختر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: يکشنبه 21 آذر 1395 ساعت: 8:04

صفحه بندی